تبليغاتX
وقتی فرشته ها برای گریه ام رقصیدند

 

از ص خبری نیست از وقتی خطا قطع شد ... همزاد دیشب بهم زنگ زد تا حالا از شنیدن صداش اینقدر خوشحال نشده بودم هرچند حرفامون ته مایه های غم و دلخوری داشت. ولی هنوز احساس کردم واسش مهمم.

در مورد ج . تا حالا فکر میکردم خیلی ازش ناراحتم ولی مدتهاست که دیگه حتی بهش فکر هم نمیکنم بخصوص از وقتی با ندامت برگشت.

ع هم بالاخره بعد از مدتها از اونور آب اومد نت چقدر با دوستش مشکل داره میگه گه خوردی خوتو متعهد کردی!

همه همینو میگن!

... هیچی ندارم بگم .

+ نوشته شده در Mon 12 Oct 2009ساعت 4:6 PM توسط DecemberGirl

دیشب وقتی پیغام ج رو خوندم چشام از تعجب داشت در میومد ... ترک ۶ ماده مخدر؟حتی به ذهنش نرسید شاید یکی از عللی که ممکنه به این راه کشیده شد شکستن دلی بوده ...با اینکه فکر میکردم بدبختیش نه تنها ناراحتم نمیکنه بلکه دوست داشتم بد بختیشو ببینم کاملا برعکس وقتی داشتم میخوندم اشکام مثل سیل رو صورتم بود دیشب کلی گریه کردم امروزمو هم با یه بغض بزرگ شروع کردم.

جمعه شب تا صبح حدود ۴:۳۰ با ص حرف میزدیم.کاملا چرت و پرت میگفتیم از مهسا میگفت از کار و خلاصه از همه چی.فکر کنم دارم سرما میخورم باز هم!

ب هم با مورتیس رفتن خونه دیدن رهن کامل ۲۶ تا! ۶۶ متری!ماما هم امروز صبح رسید .

+ نوشته شده در Sun 4 Oct 2009ساعت 7:14 PM توسط DecemberGirl

دنبال نمایندگی بیمه ام هستم ... ۵ شنبه قراره فرم پر کنم واسه ۷ یا ۸ ماه دیگه تازه نوبتم میشه واسه کلاسا!فکر کنم نمایندگیمو زودتر از ب بگیرم ... هر روز به هر چی که میخواستم داشته باشم نزدیکتر میشم .

دانشگاه هیچ خللی توی برنامه هام وارد نکرده دارم از هم سن های خودم جلوتر میافتم دیروز احساس کردم موفقیت اونقدر بهم نزدیکه که اگه دست دراز کنم میتونم تو مشتم بگبرمش ...   ب هیچ تلاشی نمیکنه بهم نزدیکتر بشه برعکس گذشته هر روز ازم دورتر میشه ... انگار هر دومون رفتیم سر زندگیه شخصیه خودمون ... کاش فقط دوتا دوست میموندیم این بندهای بی خودی ما رو چه مسخره داره پایبند هم میکنه.

دیشبم خوابم نبرد ... چقدر ص راحت گذشت ... چقدر الکی تو کف موندم .

پ.ن : دیوارایی هست که نمیشه ازشون بالا رفت ... باید خرابشون کرد تا بشه رد بشی.

خونه هایی هست که نه زنگ دارن نه در ... حتی کسی توشون زندگی نمیکنه نمیتونی اونجا خونتو بنا کنی.

عروسکایی هست که فقط عروسکن ... باید باهاشون فقط بازی کنی نمیشه باهاشون زندگی کنی ...

این عروسکا مثه همون دیوار میمونن که اگه بخوای ازش بگذری باید خرابش کنی.

پ.ن: کمد خالی از لباست را دیدم

تنها میروی؟

بی خداحافظی؟

پاییز بی نو زمستان میشود نه ؟

کاش فقط فرصت میدادی یکبار دیگر از پشت پنجره

افتادن برگها را  ببینیم... با هم .

+ نوشته شده در Wed 30 Sep 2009ساعت 11:59 AM توسط DecemberGirl

کلاس صبحم تشکیل نشد ...

مامان رفت که گواهی واسه وام بگیره قرار شده فردا از آقای بابازاده بگیرمش.برگشتن با فهیمه و دوستش لاله برگشتم خونه .لاله ماشین داشت دیدم فهیمه سر کوچه ایران خودرو پیاده شد یاد خونه ای افتادم که با رقیه رفیم دیدیم گفتم اتفاقا یه خونه ای تو این کوچه بود راهش دوره نتونستم بگیرم بعدم فهمیدم که خونه ی فهیمه هم تو همون ساختمونیه که میخواستم بگیرم .دوباره رفتیم خونه رو دیدیم زیاد جالب نبود.

تو راه برگشت لاله گفت دو ترم پیش مامانش از بیماریه ام اس فوت کرده خیلی ناراحت شدم احساس کردم یکی داره گلومو فشار میده.

عصر به رقیه زنگ زدم فاطمه جواب داد گفت رفتن یه خونه قول نامه کردن بعدم اومدن پیشم قرار شده کلاس پیانو رو با فاطمه برم شنا رو هم با هر دوتاشون هفنه دیگه همه کاراشو میکنیم.

ص دیگه نه اس ام اس زد نه زنگ.بهتر ...هر چند دیشب خوابم نمیبرد.

+ نوشته شده در Tue 29 Sep 2009ساعت 10:1 PM توسط DecemberGirl

 

One day we'll reach a great ocean
  At the end of a pale afternoon
  And we'll lay down our heads just like we were sleeping
  And be towed by the drag of the moon

+ نوشته شده در Wed 23 Sep 2009ساعت 10:21 PM توسط DecemberGirl |