از ص خبری نیست از وقتی خطا قطع شد ... همزاد دیشب بهم زنگ زد تا حالا از شنیدن صداش اینقدر خوشحال نشده بودم هرچند حرفامون ته مایه های غم و دلخوری داشت. ولی هنوز احساس کردم واسش مهمم.
در مورد ج . تا حالا فکر میکردم خیلی ازش ناراحتم ولی مدتهاست که دیگه حتی بهش فکر هم نمیکنم بخصوص از وقتی با ندامت برگشت.
ع هم بالاخره بعد از مدتها از اونور آب اومد نت چقدر با دوستش مشکل داره میگه گه خوردی خوتو متعهد کردی!
همه همینو میگن!
... هیچی ندارم بگم .
جمعه شب تا صبح حدود ۴:۳۰ با ص حرف میزدیم.کاملا چرت و پرت میگفتیم از مهسا میگفت از کار و خلاصه از همه چی.فکر کنم دارم سرما میخورم باز هم!
ب هم با مورتیس رفتن خونه دیدن رهن کامل ۲۶ تا! ۶۶ متری!ماما هم امروز صبح رسید .
دانشگاه هیچ خللی توی برنامه هام وارد نکرده دارم از هم سن های خودم جلوتر میافتم دیروز احساس کردم موفقیت اونقدر بهم نزدیکه که اگه دست دراز کنم میتونم تو مشتم بگبرمش ... ب هیچ تلاشی نمیکنه بهم نزدیکتر بشه برعکس گذشته هر روز ازم دورتر میشه ... انگار هر دومون رفتیم سر زندگیه شخصیه خودمون ... کاش فقط دوتا دوست میموندیم این بندهای بی خودی ما رو چه مسخره داره پایبند هم میکنه.
دیشبم خوابم نبرد ... چقدر ص راحت گذشت ... چقدر الکی تو کف موندم .
پ.ن : دیوارایی هست که نمیشه ازشون بالا رفت ... باید خرابشون کرد تا بشه رد بشی.
خونه هایی هست که نه زنگ دارن نه در ... حتی کسی توشون زندگی نمیکنه نمیتونی اونجا خونتو بنا کنی.
عروسکایی هست که فقط عروسکن ... باید باهاشون فقط بازی کنی نمیشه باهاشون زندگی کنی ...
این عروسکا مثه همون دیوار میمونن که اگه بخوای ازش بگذری باید خرابش کنی.
پ.ن: کمد خالی از لباست را دیدم
تنها میروی؟
بی خداحافظی؟
پاییز بی نو زمستان میشود نه ؟
کاش فقط فرصت میدادی یکبار دیگر از پشت پنجره
افتادن برگها را ببینیم... با هم .
مامان رفت که گواهی واسه وام بگیره قرار شده فردا از آقای بابازاده بگیرمش.برگشتن با فهیمه و دوستش لاله برگشتم خونه .لاله ماشین داشت دیدم فهیمه سر کوچه ایران خودرو پیاده شد یاد خونه ای افتادم که با رقیه رفیم دیدیم گفتم اتفاقا یه خونه ای تو این کوچه بود راهش دوره نتونستم بگیرم بعدم فهمیدم که خونه ی فهیمه هم تو همون ساختمونیه که میخواستم بگیرم .دوباره رفتیم خونه رو دیدیم زیاد جالب نبود.
تو راه برگشت لاله گفت دو ترم پیش مامانش از بیماریه ام اس فوت کرده خیلی ناراحت شدم احساس کردم یکی داره گلومو فشار میده.
عصر به رقیه زنگ زدم فاطمه جواب داد گفت رفتن یه خونه قول نامه کردن بعدم اومدن پیشم قرار شده کلاس پیانو رو با فاطمه برم شنا رو هم با هر دوتاشون هفنه دیگه همه کاراشو میکنیم.
ص دیگه نه اس ام اس زد نه زنگ.بهتر ...هر چند دیشب خوابم نمیبرد.
One day we'll reach a great ocean
At the end of a pale afternoon
And we'll lay down our heads just like we were sleeping
And be towed by the drag of the moon